![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:20 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:19 توسط سارا |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:31 توسط سارا |
|
|||||
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:30 توسط سارا |
|
|
مانده ام در حسرت بالا بلائی روز و شب جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام تا مگربر تو رسد از من صدایی روز و شب عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام تا بیابم شاید از تو رد پایی روز و شب دلخوشم با خاطرات هر شب تو روز ها بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من روز و شب با یاد تو با یاد تو دارم صفایی روز و شب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:29 توسط سارا |
|
|
به کجا می نگری ؟ او نخواهد آمد ... چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر می گردند بر نگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها می گردند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:28 توسط سارا |
|
|
جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت آیا چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:27 توسط سارا |
|
|
اشک من خودتو نگه دار نیا پایین منو رسوا می کنی آخه غم ، تو میون جمعی چرا تنها منو پیدا می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:26 توسط سارا |
|
ای اشک غم آرام بریز بر گونه بیمار من ای غم تو هم لذت ببر از این همه آزار من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:26 توسط سارا |
|
شمع سوزان توام این گونه خاموشم مکن هر چه می خاهی بکن اما فراموشم مکن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:24 توسط سارا |
|
سلام امشب وقتی تو پیاده رو منتظر دوستم بودم داشتم به آسمون نگاه میکردم هوا ابری اما یک ستار دیده میشه با این همه نور آخ ایکاش منم تو این دنیا یک ستاره داشتم تا با نورش روشن میشدم اما .... همینطور که داشتم از سرما میلرزیدم داشتم به سرنوشتم فکر میکنم ما ها یک آ ینده ای داریم که از سیاهی شب گنگ تر است نمیدونیم چه خواهد شد شاید واقعا روزی تو این دنیا یکی به دنیا آمد که من و شما قرار با اون باشم اما کی را همون به هم میرسه خدا میدونه با اینکه تو شهر خاموشی زندگی میکنیم اما من هنوز امید دارم و خاموش نشدم اما امید وارم حداقل اگه خاموش میشم با شمع عمرم خاموش بشه که دیگه دنبال ستارم که تو این سیاهی شب گمشده نگردم داشتم به این مطالب فکر می کردم که دوستم امد و با هم رفتیم وطبق معمول درباره تجربه های اخیرمون حرف زدیم. ای کاش یک روزیم گرمی دستت را حس کنم ای ستاره گم شده من تا زنده ام در جستجویت خواهم بود دل خستم از عالم دل بستم به ساغی صبرم زیاد اما عمری نمونده باقی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:37 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:35 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:35 توسط سارا |
|
کاشکی باد نبود کاشکی خاک نبود کاش این زایش هر روز نبود خودکشی زشت نبود کاشکی جاده تقدیر اول راه نبود کاش بوسیدن تو آخرین بار نبود کاش این باد خزان زاده فکر نبود کاشکی روح و تنم تشنه عشق نبود اگر این سوز نبود اگر این باد نبود اگر این عشق نبود اگر این مهر نبود آخرین لحظه دیدار رخت پرسش فکر نبود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:34 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:33 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:33 توسط سارا |
|
|
فرسنگها فرسنگ فاصلهء لبهای من تا نگاه مهربان تو به باریکی یک مو می رسد آنجا که بر سفرهء زمزمه ها می نشینم. و چقدر تلخی این فاصله های هر روزه به حلاوت حضور تو دل می بازند لحظه ای که نگاهم از شوق مهربانی تو نمناک می شود. وتو خاکی می شوی نزدیک می شوی و بر سفرهءخلوتِ تنهایی من میهمان می شوی. تو مهمان من می شوی یا من مهمان تو؟ نمیدانم. توفیری هم نمی کند مهمان هم می شویم. چهره ات که همیشه با شکوه می تابد در این ثانیه های ناب تنها مهر می شود. آنقدر مهربانیت تابناک می شود که چون آب به دستم می دهی از شوق می لرزم. حلاوت نگاهت تلخی دهانم را فرو می شوید و لبهایم، لرزان، جسارت بوسه باران ِ سر انگشتان دوست داشتنی ات را به خود می دهند. و تو نگاه باران زده ام را بیش از هر چیز دوست داری. خودت می دانی که چقدر این شبها دوست داشتنی می شوی؟ می دانی که همه عمرم را به این ثانیه های رویایی با تو بودن می بازم؟ من هنوز نگاهت می کنم و هنوز از عطر وجودت سیراب نگشته ام که آهنگ عزیمت می کنی. فشار نگاه محتاجم تو را از رفتن باز نمی دارد و تو با همهء التماسهای قلب من به یک نگاه و چند ثانیه حضور قناعت می کنی. باشد... همهء عشق من و ناله های قلمم به تنها چند ثانیه حضور تو. باشد ... سر سفرهء تنهایی ام با خیال تو زمزمه می کنم و در انتظار نسیم وجودت تا فردا غروب روزه صبر می گیرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:32 توسط سارا |
|
|
لحظات گرانبها را در حسرت گذشته نابود مکن ..... در اندیشه امروز و فردا باش به اشتباهات گذشته پیله مکن از آنها عبرت بگیر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:32 توسط سارا |
|
هی پاک می کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:31 توسط سارا |
|
|
قاصدك باز رسيد؛ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:28 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:26 توسط سارا |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:22 توسط سارا |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:20 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:19 توسط سارا |
|
|
عشق یعنی مرکب دیوانگان نعل مرکب اخترفرزانگان عشق یعنی اوج به حدعرشیا یاکه عرفان تابه حدکبریا عشق یعنی رقص میان شط خون یامحبت تابه سرحدجنون عشق یعنی شکوه هادرسوزوساز سجده عاشق به درگاه نیاز عشق یعنی ناله هادرجان نی چشم یک عاشق به درگه تابه کی عشق یعنی یک نفس تاپای جان شوق معشوق وگذشت ازهفت خان عشق یعنی ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:14 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:13 توسط سارا |
|
![]() ![]() زندگي زيباست آن را ستايش کن.زندگي شادمانيست آن را امتحان کن. زندگي روياست آن را درک کن. زندگي مبارزه است با آن رو به رو شو. زندگي وظيفه است آن را انجام بده. زندگي بازيست، آن را بازي کن. زندگي عهد و پيمان است به آن وفا کن. زندگي اندوه است بر آن غالب شو. زندگي آواز است آن را زمزمه کن. زندگي تلاش است آن را به عهده بگير. زندگي يک تراژديست با آن مواجه شو. زندگي يک حادثه است حادثه جو باش. زندگي شانس است، آن را بساز. زندگي، زندگيست بخاطرش زندگي کن...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:12 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:9 توسط سارا |
|
|
وطن چيه؟ وطن کيه؟ وطن تويي، وطن منم زبان ِ مادري مونه جاي ِ همه تجربه ها اصالت ِ خاطره ها پنجره اي رو به سکوت دل ضربه هاي ِ ارک ِ بم پنجره اي به پنج دري رو به حياط ِ بچه گي رو به شمال، رو به جنوب خليج فارس يعني وطن بحر خزر يعني وطن کشف ِ عزيز ِ کلمه آقا اجازه هست؟ بگيم اجازه هست؟ تازه بشيم عاشق ِ درياي ِ خزر عاشق ِ کرد و ترکمن با هر چه جشن و فاجعه شيراز ِ مون و سو و شون لر و بلوچ و آذري وطن کرد ِايرانيه وطن يعني خود باوري
بحر خزر يعني وطن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:4 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 15:25 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نویسنده سارا . م
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|